تبليغاتX
فراموشت نخواهم کرد
افسوس که همه چیز گذشت

من همان تک ستاره آسمان تاریکی هستم که میگفتی.

یادت می آید؟

گفتی سه بار

فقط سه بار میپرسم ...

پرسیدی؟ مانند کودکان لج کردم، با لجبازی بچگانه ای گفتم نه.

در آن لحظه، قلبم ازتو دلگیر بود، یقین داشتی که اشتباه از تو بوده ولی ...

فکر میکردم دوستم داری، اشتباه بود، یک اشتباه که مدتها در آن غوطه ور بودم، میدانستم دروغ است ولی قلبم به عشق دروغین تو پناه آوره بود و حقایق را نمیپذیرفت.

چرا سه بار؟

مگر نمیگفتی مرا دوست داری؟ پس چهار چه شد؟ پنج چه شد؟ اعداد دیگر را فراموش کردی؟!

همیشه میگفتی عاشق عدد هفت هستی؟ حتی فاصله من و تو هم هفت بود، تو میگفتی برای من از هفت هم بیشتر خواهی رفت، ولی عشقمان با عدد سه به پایان رسید، با عدد سه.

من همان تک ستاره آسمان قلب تاریکی هستم که میگفتی.

تک ستاره قلب تاریکت!!

میگفتی و من باور نمیکردم، آنقدراین قصه کودکانه را تکرار کردی تا کودک قلبم باور کرد، قلب ساده ای که پایه های عشق را در قلب تاریک تو بنا کرد.

قلبم به شنیدن قصه تو محتاج شد، محتاج شنیدن صدای آرامش بخشی که میگفت دوستم دارد ولی تو ...

ای قصه گو که برای دل خودت قصه میگفتی، به جای قصه های عاشقانه ات، عدد سه را تکرار کردی و گفتی پایان قصه.

هنوزم نمیدانم، آیا واقعاً آن آسمان تاریکی که میگفتی وجود داشت؟

تو گفتی که قصه هایت همه حقیقت است، پس این آسمان تاریک چگونه میتواند بدون ستاره، روشنایی به این وضوح داشته باشد!!

گفتی هنوزم دوستم داری، ولی عزیزم، کودک قلبم میداند که حقیقت نیست، آنقدر دوستت دارم که به راحتی صدای قلبت را میشنوم، قلبت چیز دیگری میگوید. لبانت دروغ میگویند ولی چشمان زیبایت نه.

افسوس که دیگر همه چیز تمام شده.

تو رفتی...

تو رفتی و من تنها ماندم، حالا آسمان قلب من است که بدون هیچ ستاره ای، تاریک و سرد مانده. قلبی که تا آن زمان روشناییش قلب دیگران را هم روشن میکرد و برای زندگی محتاج هیچ ستاره نامردی نبود.

افسوس ازهمه چیز...، از تمام روزهایی که گذشت.

افسوس که دیگر کنارم نیستی و همه چیز را فراموش کردی، میدانم که فراموش کردن را دوست داری، خودت میگفتی، یادت می آید؟

تو حق داری، دنیای تو دنیای دیگریست، آن زمان که من میگفتم و تو از عشق دم میزدی، حالا این قلب من است که تاریک و بی روح، فریاد ازعشقی پوچ و خیالی میزند.

ای کاش کودک قلبم قصه های تورا باور نمیکرد، قصه های دروغینت را...

+ نوشته شده در  شنبه 14 دی1387ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط الهام  | 

بيشتر از آنچه كه تصور ميكنی دوستت دارم و بيشتر از آنچه باور داری عاشق توهستم.

بيشتر از هر عشقی، عاشق تو هستم و بيشتر از هر ديوانه ای مجنون نگاه تو.

عزيزم بدون تو زندگی برايم مفهومی جز تاريكی و سياهی ندارد.
دوستت دارم چونكه ميدانم تو نيز مرا دوست ميداری.

دوستت دارم چونكه مرا باور داری و مرا لايق آن قلب پر از محبتت ميدانی.
عزيزم اين قلب كوچك و شكسته و پر از عشق من تنها هديه ای است از طرف من به تو.
از تمام دنيا تنها همين قلب كوچك را دارم!
تا پايان با تو می مانم چونكه تنها تو هستی كه معنای واقعی عشق را به من ابراز كردی.

عشق من، بجز تو كسی برای من دوست داشتنی نيست.
هر جای دنيا كه هستی بدان كه در اين دنيای بزرگ كسی هست كه عاشق و ديوانه وار دوستت دارد.
تو تمام دنيای منی عزيزم، به هر جای اين دنيا كه می نگرم تو را ميبينم .

دوستت دارم عزيزم، خيلی دوستت دارم.

آنقدر دوستت دارم كه ديگر هيچ جای ابرازی برای آن نيست!
با تو قلب من خوشبخت ترين قلب دنياست، دنيا برایم بسیار زیباست!
عزيزم دوستت دارم … چونكه در ميان اينهمه که اظهار عشق میکنند، تنها تو توانستی با قلبم بمانی، با احساسم بسازی و زندگی ام را درك كنی.
دوستت دارم… چونكه اين قلب كوچك و پر از عشق مرا در قلبت طلسم كرده ای و اجازه ندادی هيچ نامردی قلب مرا از تو بگیرد!

اينبار با فرياد ، با چشمهای گريان، با قلبی سرشار از عشق پاک تو، ميگويم كه دوستت دارم تا همه عاشقان فرياد مرا بشنوند، به من بنگرند و شرمسار شوند.

عشق پاکم دوستت دارم.


+ نوشته شده در  شنبه 7 دی1387ساعت 4:36 بعد از ظهر  توسط الهام  | 

یاد عشق پاکت و چشمان مهربانت، تمام وجودم را فراگرفته. قلبم تو را میخواهد ودیگر هیچ طاقتی برایم باقی نمانده، دلتنگ دیدار تو هستم.

چشمانم همیشه تو را از آن دور دستها میطلبد اما اشکهایم مجال نمیدهند دوردستها را ببینم، شاید میدانند که نیستی، ولی چه کنم که قلبم تو را میخواهد...

آه عزیزم، افسوس، افسوس که وجود مهربانت را کنارم احساس نکردم آن زمانی که در لحظه لحظه زندگیم، سرشار از عشق کنارم بودی. اما این را بدان که زیباترین لحظه هایم را در کنار تو بودم و هرگز فراموشت نخواهم کرد.


+ نوشته شده در  شنبه 7 دی1387ساعت 3:21 بعد از ظهر  توسط الهام  | 

برای همه وقت هايی كه مرا به خنده واداشتی.

برای همه وقت هايی كه به حرف هايم گوش دادی.

برای همه وقت هايی كه به من جرات و شهامت دادی.

برای همه وقت هايی كه مرا در آغوش گرفتی.

برای همه وقت هايی كه با من شريك شدی.

برای همه وقت هايی كه با من به گردش آمدی.

برای همه وقت هايی كه خواستی در كنارم باشی.

برای همه وقت هايی كه به من اعتماد كردی.

برای همه وقت هايی كه مرا تحسين كردی.

برای همه وقت هايی كه باعث راحتي و آسايش من بودی.

برای همه وقت هايی كه گفتی "دوستت دارم".

برای همه وقت هايی كه در فكر من بودی.

برای همه وقت هايی كه برايم شادي آوردی.

برای همه وقت هايی كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودی.

برای همه وقت هايی كه دلتنگم بودی.

برای همه وقت هايی كه به من دلداري دادی.

برای همه وقت هايی كه در چشمانم نگريستی و صدای قلبم را شنيدی.

ممنون و متشکرم


عزیزم همیشه در ذهن و قلبم هستی و از عشق پاکت ممنون و متشکرم.


+ نوشته شده در  شنبه 7 دی1387ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط الهام  | 

خداحافظ : ولی هرگز نخواهی رفت از یادم.

خداحافظ : ولی این یعنی در اندوه تو مرگ است قلبم را و تنهایی مطلق.

تو میدانی به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد. دلم خون است از این دنیای بی رحم و قلب بی احساست، نمیدانم چه باید گفت. . .

تو میخواهی و من میگویم، خداحافظ، خداحافظ، دوستت دارم عشق پاک و مهربانم.


+ نوشته شده در  شنبه 7 دی1387ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط الهام  | 

مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت. یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فوراً  از اونجا دور شدم  روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم .  كاش زمین دهن وا میكرد و منو ... كاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد...

روز بعد بهش گفتم اگه واقعاً میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری؟ اون هیچ جوابی نداد.... حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی ... از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من، اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو، وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا ، اونم بی خبر.

سرش داد زدم ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا" اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد .

یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم . بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی .

همسایه ها گفتن كه اون مرده ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم ، اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن.

ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ، خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم.

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری با یک چشم بزرگ میشی، بنابراین چشم خودم رو دادم به تو. برای من افتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه.

با همه عشق و علاقه من به تو


+ نوشته شده در  شنبه 7 دی1387ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط الهام  |